شهدا

شهید حسن اسدی

سلام بر آنهایی که از همه چیز گذشتند تا ما به هر چه میخواهیم برسیم ... سلام بر آنهایی که قامت راست کردند تا قامت ما خم نشود

سلام بر آنهایی که به نفس افتادند تا ما از نفس نیافتیم....سلام بر آنهایی که رفتند تا ما بمانیم...سلام بر مردان خدا

سلام بر شهدا ...!

شهید حسن اسدی

نام پدر:   علی اصغر                               نام مادر:  بلبل 
تاریخ تولد: 3/7/1345                         تحصیلات:  پنجم ابتدایی
یگان خدمتی:    تیپ18جوادالائمه        نوع عضویت:  بسیجی
تاریخ شهادت: 28/8/1362                    محل شهادت: پنجوین عراق

مذهب: شیعه                                       جنسیت : مرد

وضعیت تأهل : مجرد                           شغل : کشاورز

نحوه ی شهادت:   اصابت ترکش خمپاره         محل دفن: گلزار شهدای روستای عرب     
سن: 17   سال                                        شماره شناسنامه :

محل تولد : روستای عرب                   محل صدور شناسنامه : بجنورد

تعداد فرزندان : 0                                تعداد برادران : 1

تعداد خواهران : 1                               در قید حیات بودن پدر و مادر شهید :  پدر : بلی مادر : خیر

آدرس منزل : روستای عرب                آدرس محل کار : روستای عرب

مشخصات همرزمان و دوستان شهید :

مشخصات همرزمان و دوستان شهید :

نام و نام خانوادگی

مسئولیت در جبهه

مسئولیت فعلی

تلفن

آدرس (محل کاریا منزل)

محمدرضا صحرائی

هم رزم

راننده کامیون

09154911137

نیروگاه

محمد ایمانی

کمکی شهید

جانباز

09158866347

شرق سپاه

احمد ربانی

 

پاسدار –بازنشسته

 

 

حسن جعفری

 

راننده

 

 

 

مشخصات ایثارگری:

شماره پرونده موجود در بنیاد شهید :

تخصص خدمتی در جبهه: آرپیچی زن

مسئولیت در جبهه : آرپیچی زن

ماهیت شهادت :

مدت زمان حضور در جبهه : 18 ماه        

تاریخ شهادت : 28/8/1362

 

محل شهادت : پنجوین عراق                       

علت شهادت : اصابت ترکش خمپاره

 

نام عملیات : والفجر 4                             

تاریخ دفن شهید : 28/8/62                       

وضعیت پیکر شهید : رویت نشد             

شهرستان محل دفن : روستای عرب         

نام گلزار : روستای عرب – شیخ تیمور

 

شماره قطعه : 2

نام روستا : عرب

نام شاهدان عینی لحظه شهادت : ایمانی و تربتی           

آثار باقی مانده از شهید : ساک و لباس که دفن شده

 

دست نوشته های شهید : ندارد   

وصیت نامه شهید : دارد           

تصاویر شهید : دارد

 

حرف برادر...

او خواب دید و رفت .... چشم به  راه بودیم که برگردد . ... اما فقط ساکی از او برایمان برگشت ....

خاطرات همرزمان شهید :

خاطره هم رزم حسن جعفری

بسم الله الرحمن الرحیم

من از سن کودکی با شهید حسن اسدی بزرگ شدم . در روستا مشغول کار کشاورزی و گوسفند داری بودیم . شهید حسن اسدی در سن دو سالگی مادرش از پدرش جدا شد حسن اسدی زیاد سختی کشید و مشکلات زیادی را تحمل کرد و برای مردم کار می کرد تا به سن 17سالگی در سال 1360 با هم از طریق کمیته انقلاب اسلام ما را دو روز آموزش دادن و به طرف جبهه اعزام کردند به گیلان غرب و از آن جا منتقل کردن  به تنکاب نزدیکترین شهر عراق به خالقین رسیدیم . حسن همیشه نماز شب را تا نمیخواند خواب نمی رفت شهید حسن اسدی آرپیچی زن بود همیشه جلو خط بود موقع تانکهای عراقی آمدن آرپیچی می زد و همیشه داوطلب می شد برای کمین دشمن همیشه می گفت خدا منو از یک قطره آب گندیده آفریده تا جان دارم برای اسلام می جنگم . حسن اسدی هیچ موقع از روزه و نماز  اول وقت نمی گذشت من و حسن اسدی دوستان خیلی خوبی بودیم ما در منطقه ی جنگی سه ماه خدمت کردیم بعد سه ماه برگشتیم و بعد شهید 20 روز در روستای عرب بود و دوباره با هم در بسیج انقلاب اسلامی شرکت کردیم بسیج انقلاب اسلامی ما را از هم جدا کرد و آن ها را یک روز جلوتر اعزام کردن . بعد حسن رفت جبهه و در عملیات والفجر 4 و در همانجا به شهادت رسید .

خاطره هم رزم محمدرضا صحرائی

بسم رب الشهدا و صدیقین

ایشان متولد روستای عرب در توابع شهرستان بجنورد می باشند که در دوران جوانی و شروع جنگ همراه جمعی از دوستان با ایشان عازم جبهه های حق شدیم ؛ این شهید بزرگوار هم مانند دیگر شهدا فردی با ایمان ، مردم دار ، خوش اخلاق بودند و همیشه سعی می کردند نماز خود را اول وقت بخوانند و اکثر روزها را هم روزه می گرفتند و در بیش تر مواقع در حال و احوال خود به سر برده و با دست گرفتن تسبیح به ذکر صلوات مشغول بودند . و سرانجام ایمان بالای ایشان و عطششان برای شهادت باعث شد در عملیات والفجر 4 به درجه رفیع شهادت نایل شوند .

خاطرات خانواده شهید :     

 حرف پدر : همیشه چشم انتظارم که روزی حسن به خانه برمیگردد...  


پدر شهید :

از شش ماهگی حسن را با شیر گوسفند با مشقت و سختی ها کنار گوسفندان  و در حال کشاورزی حسن را بزرگ کردم . حسن کل وقت خود را صرف مردم بود چوپانی می کرد و در کنار آن در کشاورزی کمک من بود .

حسن روزه می گرفت حتی دهانش را می بست مبادا روزه اش با ورودگردو خاک به دهانش باطل شود . نگاهش پاک بود . خیلی با ایمان بود.

حسن دو مرتبه از طریق بسیج به خدمت رفت و مرتبه سوم گفت من بیابان  زیر درختی خواب بودم که سیدی به خوابم آمد و گفت اینجا چه میکنی باید بروی جبهه من راضی نشدم اما گفت من باید بروم و شاید برنگردم .

حسن موقع رفتن به من گفت پدر اگر شهید شدم برای من گریه نکن من راه خدا را می روم .

پدر شهید : تنها چیزی که از دولت میخوام اینه که کاش منو ببرن کربلا رو ببینم ....

حرف برادرزاده : من فقط پیکر عموی شهیدم رو میخوام .....

فعالیتهای فرهنگی ،ورزشی شهید در مسجل ، محل و ...:

بسیجی – کشاورزی - دامداری

خواب و اتفاقات جالب زمان حیات ، ایام شهادت و بعد از شهادت شهید :

شهید خوابی را دیده بود که طبق گفته ایشان : سیدی به خوابم آمد و از من خواست به جبهه بروم . که بعد همان موقع رفتن و بعد از مدتی خبر شهادت ایشان رسید .

افتخارات شهید :

جمع آوری عنوان اماکن ثبت شده به نام شهید :

کوچه هایمان را به نامشان کردیم که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم بدانیم از گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می رسیم !

  هیچ جا به نام ایشان نیست ....

فقط عکس شهید در مسیر راه روستا نصب شده است .

اقدامات انجام شده مردم  و مسئولین در راستای زنده داشتن نام شهید :

اهالی روستا هر ساله یادواره ای را برای شهدای روستا می گیرند که با کمکهای مردمی خود اهالی روستا این مراسم برگزار می شده است. و سپاه نیز هر ساله برای چاپ 8متر بنر مبلغی را کمک می نموده است .

مستندات اشیاء وسایل به جا مانده از شهید (عکس ، پلاک ،لباس، دستخط ، کاردستی):


مستندات عملیات سرگذشت پژوهی :

جمع آوری وصایای شهید :

مستندسازی از مزار شهید :

جمع آوری خاطره :

جمع آوری سوابق کارگری شهید:

شهید چوپان مردم بود .اما با این حال همه اوقات کمک حال پدر بود . او در کشاورزی به پدر کمک می کرد همیشه پا به پای پدر کار می کرد .

دلنوشته تیم سرگذشت پژوه:

برای رفتن به منزل شهید هماهنگی لازم انجام شده بود من با پسر برادر شهید طی تماس تلفنی قرار را برای چهارشنبه 7مهر ماه 95 گذاشتم ضمن اینکه برای تهیه فرمهای جمع آوری اطلاعات هماهنگی لازم را با جناب سرهنگ حقانی صحبت کردم از بدشانسی ایشان برای یادواره شهدای جاجرم رفته بودن که قرار شد از خانم نودهی مدارک را بگیرم در همین حین تماس داشتم با فرزند برادر شهید که پدر شهید نیز بجنورد باشند از آنجا که ایشان روستا بودن و بخاطر ما به شهر آمدند و خلاصه ساعت 2.5 شد و خبری از برگه ها نشد با کلی هماهنگی که قرار این بود با حاج آقا عوض پور به این دیدار برویم متأسفانه ایشان نیز ساعت 3 اعلام کردند که مأموریتی برایشان پیش آمده با همه اینها جناب سرهنگ حقانی نیز از جاجرم هماهنگ کردن و از کارخانه سیمان فرم اطلاعات فردی شماره 1 فکس شد و برگه های دیگه نیومد و هیچ این دیدار با کلی شرمندگی کنسل شد و برنامه ماند برای روز دیگر ....

روز سه شنبه 13 مهر ماه هماهنگ کردم و اینبار نیز کم مانده بود کنسل شه که متوسل شدم به خود شهید و از ایشان خواستم اینبار مارو بطلبه  .

روز جمعه 23 مهرماه هماهنگ شدیم به سمت  مزار شهید که در روستای عرب یکی از روستاهای اطراف بجنورد است برویم ساعت 10ونیم صبح  جمعه با جناب ریحانی و خانم ایشان من و همسرم  با وسیله شخصی ایشان به سمت روستا حرکت کردیم به آنجا که رسیدیم جالب اینجا بود که خانه شهید در یک سمت روستا بود سمت چپ روستا روستای باصفایی بود اما سکوت و خلوت جمعه همه جا رو گرفته خانه کاهگلی و ساده پدر هنوز خاطرات ان روزها را برایشان داشت اما پدر تنها با غم و اندوهی فراوان که کاش فرزندم روزی برگردد. تنها برادر شهید جانباز50% است .

خاطرات جالب و مستند سرگذشت پژوهان در حین مأموریت سرگذشت پژوهی :


در مهرماه سال 1345 که طبیعت می‌رفت جلوه‌ی باطراوتی به هستی بدهد، در خانواده‌ی متدین و پاکدامن که دل و چشم به آسمان داشتند و غیر از رضایت خداوند به چیزی راضی نبودند،کودکی به دنیا آمد که انگار هدیه نوروزی و عیدی جاودانگی از خالق هستی به پدر و مادر عاشق اهل‌بیت بود. نام زیبای «حسن » را بر او نهادند. از کودکی مودب و آرام بود که توجه داشت روابط و تعامل حسنه‌ای با دیگران داشته باش. وقت خود را در کمک به پدر خدمت کرد .

حسن  در همان اوایل دوران نوجوانی به امور واجبات اهمیت ویژه‌ای می‌داد و اهتمام داشت که نماز شب را اقامه نماید و در فراگیری قرآن و  علوم قرآنی گوی سبقت را برباید. او با اعتماد راسخ مبنی بر انجام کار برای رضای خدا و دعوت دیگران به مسیر متعالی اسلامی همواره با حضوری فعال در بسیج و همچنین انجمن اسلامی محل و فرماندهی پایگاه شهید محلّه  تلاش چشمگیری از خود بر جای گذاشت.

با شروع جنگ تحمیلی با وجود داشتن 17سال سن، راهی جبهه‌های نور علیه ظلمت شد  و در طی  3  مرحله اعزام به مناطق جنگی، به دفاع از کیان کشور و ارزش‌های اسلامی برآمد و جان شیرینش را بر سر پیمان گذاشت.

شهید اطرافیان را به ترس از خدا سفارش می‌کرد  به پیروی از ارزشهای انقلاب و حفظ دستاوردهای جمهوری اسلامی تاکید نمود. حسن در عملیات   والفجر4  شرکت داشت تا اینکه در همان عملیات به فیض شهادت رسید. 

سایر مستندات تیم:

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید